اخبار سایت
آرشیو
شماره پنجم نورهان خرداد 1391 (32)
شماره ششم نورهان مرداد1391 (36)
شماره هفتم نورهان آبان 1391 (25)
شماره هشتم نورهان دی 1391 (39)
شماره نهم نورهان بهمن 1391 (41)
شماره دهم نورهان اسفند 1391 (15)
شماره یازدهم نورهان اردیبهشت 1392 (17)
شماره دوازدهم نورهان مرداد 1392 (14)
شماره سیزدهم نورهان مهر1392 (17)
شماره چهاردهم نورهان دی1392 (19)
شماره پانزدهم نورهان فروردین 1393 (31)
شماره شانزدهم نورهان تیر 1393 (17)
شماره هفدهم نورهان مهرماه 1393 (29)
شماره هیجدهم نورهان دی ماه 1393 (18)
شماره نوزدهم نورهان خرداد1394 (31)
شماره بیستم نورهان مهر 1394 (29)
شماره بیست و یکم نورهان فروردین 1399 (45)
شماره بیست و دوم نورهان مهر1399 (31)
شماره ی بیست و سوم نورهان آذر 1399 (47)
شماره ی بیست و چهارم نورهان بهمن 1399 (82)
شماره ی بیست و پنجم نورهان فروردین 1400 (48)
شماره ی بیست و ششم نورهان خرداد 1400 (45)
شماره بیست و هفتم نورهان شهریور1400 (47)
شماره بیست و هشتم نورهان آذر 1400 (75)
شماره بیست و نهم نورهان خرداد 1401 (26)
شماره سی‌ام نورهان دی 1401 (29)
شماره سی و یکم نورهان آذر1402 (39)
تقویم
پنج شنبه ، 31 خرداد ماه 1403
14 ذیحجه 1445
2024-06-20
آمار بازدید کننده
افراد آنلاین : 5475
بازدید امروز: 966
بازدید دیروز: 7510
بازدید این هفته: 38704
بازدید این ماه: 251953
بازدید کل: 15414381
فرم ارتباط


موضوع
نام و نام خانوادگی
ایمیل
شماره تماس
وبلاگ یا سایت
توضیحات



ما سه اتاق بودیم

                                      
                                         شجاع گل ملایری


اما از آن جایی که از همه خلوت تر به نظر می آمدم

جایی نبودم که آبی نکرده باشم

در ابتدای حیات

که جنگ     حضورِ قاطع تری داشت

و خانه تا کیلومترها بود    و آن همیشگی ،         بود

بوی چهل روزِ ماهی به جمع نمی آمد

ومی شد از بچه نرمی که کم بود   حساب مدادها را دانست

 

 

ما

سه اتاق بودیم

وشهر را

تا میدانِ غریبه ای تنها می بردیم

بر عکس این روح

که از تصادفِ دو زلف در خانه واقع شده

و اگر از دست های تو پیشتر آمده بود

می شد به برادری پذیرفته شود

 

 

به نامِ عزیزم !

من هر بار چند سئوال می شوم

و در خانه با خواجه و خانه و همه ی حالات خود به درد رفته ایم

منظورم این همه سرعت است

که بر زخم          کبود می گیرد

 

واما ازبچه     بچه را ببوس

 

من از کشته ی خودم عقب نشینی کرده ام

و هیچ کس جز مرد نیست

که در مناطق تعطیل گریه کند

مثلِ شوری که سرِ وقت همراهِ در می نشست

و عریانیِ سرد

جوابِ من بود       در درختان بادِ شمال

 

 

اسب به درگاه مانده بود

با شیهه ای که بر تیغ گاه سر می برد

بر یاقوت چشم های تو که معبد فسردگی ست

هنگام

که شرطه های خمار برادری دیگری را نقش می کنند

 

از راههای همین زبان

که بر سلامتیِ باران   باران می ریزد

و دو چندان سیاه بودن

یعنی میوه هایی را که از درختان من برده ای    خواهی سوزاند

هرچه      که همینطور

به دست های تو برآمده تر بنظر بیایم

که زن های اطرافِ جنگ

متورم تر به خانه بمانند

سرباز همیشه حرفی تیر خورده ست

می دانستی

وزندگی

با ابعادی که دارد 

در خانه جا نمی گیرد

وقتی که بچه ها قصد کرده اند سعی کرده اند   پل باشند

 

 

اینجا که چند گلوله ی برگشته برای با تو بودن کافی می شد

و از آن همه درد

همین که می فهمی چه زاویه ای در من گیر کرده   کافی تر

 

وقتی که شب

با روایت نی  به لرزه می گیرد

و جهان

شبیه خواب های نیمه،               نیمه می شود

 

 

زن ،

در دو زندگی تنها  اتاقی ساده است

میان چهار سویه ی در

از بهار و بهانه هرچه منقار و اشک بریزد          از خانه بر خواهم آمد

آن سو که نرم           اگر گرفته باشد

قاعده های سردش شفاف تر   به آفتاب خواهند رسید

وقتی که من        کی باشم که  این همه قصد را در باد بالا برده ام

واز برخوردِ آینه سعی بگیرم

قرنِ دیگری را طرح کنم

 

این چگونه ام من!

چگونه               که از این همه درد  ساده می روی چون رنگ

و خواب های برهنه را آفتاب سرد خواهد کرد

وقتی   همه ی جریان های روز

بر حوصله ی مایع  فرو خواهد ریخت

 

و یک سوء تفاهم     همه را به رقص خواهد آورد

ماجرای وسوسه ی زردی     که در بشقاب تعریفِ دیگری دارد

 

 

هشت قطعه گریه

در نستعلیقِ عربده ای تازه

با ترکیب روحی که روبروی یک رقم لرز گرفته است

 

سراپا چه باید کرد

با این همه کودکِ شب نخواب و چند پلاک

با این همه کالبد سوخته ات در این همه زندگی

وقتی که لابلای کتاب از آه تو بسته خواهد شد

 

 

شیخ تا بازگشت

سطری از میانِ کتابتش ریخت

و آفتاب

بر عریانی فاش شد

 

 

من همین بازداشت گاهِ کوچکم

که در خانه اتفاق می شوم

همین

که هر وقت بریزم    بر خواهم خواست

 

وجنگ

تا میانه ی یک بوق ممتد پیِ همه می آمد

با انبوهّ جاندارانم

وقتی سنگلاخ سنگ لاخ تا تو گریخته بود

واین نحوه ی تولد بر میز

آفتاب را تحت الشعاعِ خود   داده بود

 

جایی که طاهرِ کوچکِ من

با کول های درشت

بکارتِ این لب های جعلی را دوباره مزه می کرد

وما

بر مگس های تو جمع آمده بودیم

با طبیعتِ یک جنایتِ بی جان

که باد

مصدرها و فعل را برای صبحانه به خانه آورده

شباهتِ یک کاشی ترک خورده بر شریان روح

هنگام

که انگشتری اش در اتاق روایت هزارو یک جور طفل را به خواب می برد

کتابت تو بر اوراق زرد

شیخ ،  

گریسته       بر اوراقِ زرد

درعکسی که از ترس

دیشب اش مصادره می شد

وقتی می شود همه چیز را براحتی فراموش کرد

وجنگ

مثلِ دیگر اعضای خانواده به ما سلام می کند

وحتمن کوچکتر ها

وقتی که درهای یکدیگر را                        خواهند بست ...

 

 

 

 

 

 

 








ثبت نظرات


موضوع
نام و نام خانوادگی
ایمیل
شماره تماس
وبلاگ یا سایت
توضیحات