کتابهای مجازی منتشر شده
نورهان منتشر کرد :
دکلمه‌ی مجموعه شعر
روضه‌ی اناث (با صدای شاعر)
شاعر : یونس معروف نژاد

دانلود رایگان (لینک کمکی)
دانلود رایگان (لینک مستقیم)

********

آمار بازدید کننده
افراد آنلاین : 6
بازدید امروز: 1757
بازدید دیروز: 1862
بازدید این هفته: 3619
بازدید این ماه: 104274
بازدید کل: 4361016
فرم ارتباط


موضوع
نام و نام خانوادگی
ایمیل
شماره تماس
وبلاگ یا سایت
توضیحات



رقص

                                    
                                         عصمت حسینی

 

رقص

 

صدای بهم خوردن در گاراژ که آمد ، کتاب را کنار گذاشت و به هوا خیره شد و باز از فکرش گذشت :

_ سلام از کیه ؟ کوچیکتر یا اونکه وارد میشه ؟

بعد کنترل را براشت . از ایران گذشت . در یک چشم به هم زدن به همه جا سر کشید و بی هدف روی یک کانال ثابت ماند و کنترل را روی مبل انداخت . پایان یک فیلم پر سر و صدا بود.در ماشین محکم به هم خورد و صدای حرکت قفل از پشت دیوار به گوش رسید . تا دیوار را دور بزند چیزی نمانده بود . به پاهایش نگاه کرد . زنجیر تیتانیوم زیبایی را که مچ یکی از پاهایش را در حلقه خود گرفته بود با لبخندی تحسین کرد.  پشت در رسیده بود . دستگیره که چرخید از مبل کنده شد و به طرف در هال رفت و باز همان سوال از ذهنش گذشت . سکوت نباید پا می گرفت .سلام تکه سنگی شد و افتاد وصدا کرد.

مرد کفش هایش را کنار جاکفشی روی زمین انداخت و زن همانطور که به گردگیری

دوباره سرامیک ها فکر میکردرفت به طرف اجاق و زیر کتری را روشن کرد و فنجانها را توی سینی چید.بوی عرق چند روزه تن مرد آمیخته با عطرهای گوناگون چند روزه هوا را سنگین کرد . صدای سوت کتری که بلند شد زن به طرف اجاق رفت و هواکش را زد . مرد گفت :

_ کارات از فحش هم بدتره .

زن گفت : _ بوی غذا هنوز هم مونده .

و جواب های ناگفته مرد را شنید و همه را جواب داد . ذهن مرد هم همه جوابها را شنید . سیگاری روشن کرد . زن از همانجا که ایستاده بود دست مرد را دید که روی چرم نمناک مبل کشیده میشد ، کنترل پشت کتاب بود . فیلم از سر و صدا افتاده بود . مرد کانال را عوض کرد و روی رقص عربی ایستاد و پرسید : _ چایی نیست ؟

زن با سینی چای از جلو آینه گذشت . شلوارک جوانتر نشانش می داد . سینی را روی زمین گذاشت و همانجا دراز کشید .مرد یکی از فنجانها را برداشت .

بخاری که از فنجان ها برمی خواست مانند حریری که بر شانه های زن رقصنده می لغزید هوس انگیز و اغواگر بود.زن پاهای خوش تراشش را که زیر نگاه سرد مرد یخ می زد جمع کرد . مرد چای داغ را مزه مزه کرد .  تن زن رقصنده مانند ماهی لزجی پیچ و تاب می خورد . چای به نیمه رسیده بود . زن سینی را با قندان بطرف مرد کشید و خودش هم به همان سمت لغزید . بعد با حرکتی نرم و شتابزده نشست و موج موهای مش کرده اش را روی شانه ریخت . مرد گوشی همراهش را از جیب در آورد و به گوش چسباند . زن گوشهایش را تیز کرد

صدای آب توی لوله ها پیچید . زن گفت : _ آب اومد .

و بلند شد و همانطور که به طرف ظرفشویی می رفت موهایش را بالای سر جمع و دوباره رهایشان کرد . شیر آب را بست . حوله را از روی مبل برداشت  و رفت توی حمام . آب گرم را باز کرد . کجا خوانده بود « آب مرا در آغوش گرفته است ».؟ آب را گرم تر کرد . گرم گرم . و رفت زیر دوش.

گرما از شیار لبهایش که به آرامی باز و بسته می شد به درونش نفود میکرد . نفس عمیقی کشید و چشمهایش را بست . آب به گرمی اورا در آغوش گرفته بود .

 

 






ثبت نظرات


موضوع
نام و نام خانوادگی
ایمیل
شماره تماس
وبلاگ یا سایت
توضیحات