اخبار سایت
آرشیو
شماره پنجم نورهان خرداد 1391 (32)
شماره ششم نورهان مرداد1391 (36)
شماره هفتم نورهان آبان 1391 (25)
شماره هشتم نورهان دی 1391 (39)
شماره نهم نورهان بهمن 1391 (41)
شماره دهم نورهان اسفند 1391 (15)
شماره یازدهم نورهان اردیبهشت 1392 (17)
شماره دوازدهم نورهان مرداد 1392 (14)
شماره سیزدهم نورهان مهر1392 (17)
شماره چهاردهم نورهان دی1392 (19)
شماره پانزدهم نورهان فروردین 1393 (31)
شماره شانزدهم نورهان تیر 1393 (17)
شماره هفدهم نورهان مهرماه 1393 (29)
شماره هیجدهم نورهان دی ماه 1393 (18)
شماره نوزدهم نورهان خرداد1394 (31)
شماره بیستم نورهان مهر 1394 (29)
شماره بیست و یکم نورهان فروردین 1399 (45)
شماره بیست و دوم نورهان مهر1399 (31)
شماره ی بیست و سوم نورهان آذر 1399 (47)
شماره ی بیست و چهارم نورهان بهمن 1399 (82)
شماره ی بیست و پنجم نورهان فروردین 1400 (48)
شماره ی بیست و ششم نورهان خرداد 1400 (45)
شماره بیست و هفتم نورهان شهریور1400 (47)
شماره بیست و هشتم نورهان آذر 1400 (75)
شماره بیست و نهم نورهان خرداد 1401 (26)
شماره سی‌ام نورهان دی 1401 (29)
شماره سی و یکم نورهان آذر1402 (39)
تقویم
سه شنبه ، 5 تير ماه 1403
19 ذیحجه 1445
2024-06-25
آمار بازدید کننده
افراد آنلاین : 5543
بازدید امروز: 1217
بازدید دیروز: 9221
بازدید این هفته: 19688
بازدید این ماه: 25799
بازدید کل: 15489418
فرم ارتباط


موضوع
نام و نام خانوادگی
ایمیل
شماره تماس
وبلاگ یا سایت
توضیحات



رقص

                                    
                                         عصمت حسینی

 

رقص

 

صدای بهم خوردن در گاراژ که آمد ، کتاب را کنار گذاشت و به هوا خیره شد و باز از فکرش گذشت :

_ سلام از کیه ؟ کوچیکتر یا اونکه وارد میشه ؟

بعد کنترل را براشت . از ایران گذشت . در یک چشم به هم زدن به همه جا سر کشید و بی هدف روی یک کانال ثابت ماند و کنترل را روی مبل انداخت . پایان یک فیلم پر سر و صدا بود.در ماشین محکم به هم خورد و صدای حرکت قفل از پشت دیوار به گوش رسید . تا دیوار را دور بزند چیزی نمانده بود . به پاهایش نگاه کرد . زنجیر تیتانیوم زیبایی را که مچ یکی از پاهایش را در حلقه خود گرفته بود با لبخندی تحسین کرد.  پشت در رسیده بود . دستگیره که چرخید از مبل کنده شد و به طرف در هال رفت و باز همان سوال از ذهنش گذشت . سکوت نباید پا می گرفت .سلام تکه سنگی شد و افتاد وصدا کرد.

مرد کفش هایش را کنار جاکفشی روی زمین انداخت و زن همانطور که به گردگیری

دوباره سرامیک ها فکر میکردرفت به طرف اجاق و زیر کتری را روشن کرد و فنجانها را توی سینی چید.بوی عرق چند روزه تن مرد آمیخته با عطرهای گوناگون چند روزه هوا را سنگین کرد . صدای سوت کتری که بلند شد زن به طرف اجاق رفت و هواکش را زد . مرد گفت :

_ کارات از فحش هم بدتره .

زن گفت : _ بوی غذا هنوز هم مونده .

و جواب های ناگفته مرد را شنید و همه را جواب داد . ذهن مرد هم همه جوابها را شنید . سیگاری روشن کرد . زن از همانجا که ایستاده بود دست مرد را دید که روی چرم نمناک مبل کشیده میشد ، کنترل پشت کتاب بود . فیلم از سر و صدا افتاده بود . مرد کانال را عوض کرد و روی رقص عربی ایستاد و پرسید : _ چایی نیست ؟

زن با سینی چای از جلو آینه گذشت . شلوارک جوانتر نشانش می داد . سینی را روی زمین گذاشت و همانجا دراز کشید .مرد یکی از فنجانها را برداشت .

بخاری که از فنجان ها برمی خواست مانند حریری که بر شانه های زن رقصنده می لغزید هوس انگیز و اغواگر بود.زن پاهای خوش تراشش را که زیر نگاه سرد مرد یخ می زد جمع کرد . مرد چای داغ را مزه مزه کرد .  تن زن رقصنده مانند ماهی لزجی پیچ و تاب می خورد . چای به نیمه رسیده بود . زن سینی را با قندان بطرف مرد کشید و خودش هم به همان سمت لغزید . بعد با حرکتی نرم و شتابزده نشست و موج موهای مش کرده اش را روی شانه ریخت . مرد گوشی همراهش را از جیب در آورد و به گوش چسباند . زن گوشهایش را تیز کرد

صدای آب توی لوله ها پیچید . زن گفت : _ آب اومد .

و بلند شد و همانطور که به طرف ظرفشویی می رفت موهایش را بالای سر جمع و دوباره رهایشان کرد . شیر آب را بست . حوله را از روی مبل برداشت  و رفت توی حمام . آب گرم را باز کرد . کجا خوانده بود « آب مرا در آغوش گرفته است ».؟ آب را گرم تر کرد . گرم گرم . و رفت زیر دوش.

گرما از شیار لبهایش که به آرامی باز و بسته می شد به درونش نفود میکرد . نفس عمیقی کشید و چشمهایش را بست . آب به گرمی اورا در آغوش گرفته بود .

 

 






ثبت نظرات


موضوع
نام و نام خانوادگی
ایمیل
شماره تماس
وبلاگ یا سایت
توضیحات